www.sunshine3.blogfa.com
با عنوان آفتاب
غروب را دوست دارم چون همیشه با غم است غم را دوست دارم چون همیشه با من است
www.sunshine3.blogfa.com
با عنوان آفتاب
برون نمیرود از خاطرم خیال وصالت
اگر چه نیست وصالی ولی خوشم با خیالت
در خواب ناز بودم شبی
دیدم کس در میزند
در را گشودم روی او
دیدم غم است در میزند
ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا
غم با آن همه بیگانگی
هر شب به من سر می زند
بازم به من سر بزنین ممنون

باز دوباره تنهاییام شب و سکوت
باز دوباره یاد تو غم نبودت
باز دوباره بهت میگم تنهام گذاشتی
رفتی و این بغزو توی صدام گذاشتی
میخوام بهت بگم پیشم بمون اما نمیشه
میخوام بهت بگم نرو نرو مگه چی میشه
بعد تو پرسه میزنم شبهای سرد و خسترو
تو رفتی و منو حست پشت سرت گفتم نرو
.
.
دل بکن از منو عشقم
بزار دستامون جدا شن
سهم من شبای تاریک
سهم تو فردایی روشن
مجبورم نکن بگم که بی تو هیچ حسی ندارم
اخه این دروغه اما دیگه چاره ای ندارم
تو بدون تا اخر عمر از دلم نمیری هرگز
نمی خواد که سخت بگیری خیلی ساده
خداحافظ
خداحافظ![]()

سپیده ی عشق ای سپیده ی صبح
گل بهار عشقم با تو شکفته شد
با تو در راه زندگی
کتاب بسته عشق باز و خونده شد
وای که چه شیرین بود
عشق و یگانگیت
چقدر زود گذشت روزهای عاشقی
دلمون پر شادی بود
پر از مهر و وفا تو باقلبی پاک
دور از غم دنیا
قدر تو ندونستم قلب تو شکستم
سپیده منو ببخش میتونم به تو برگردم
از رفتن تو روز ها میگذرد
عشق تو عزیز از یاد نمیرود
بوسیدن اون لبهای اتشین
اکنون که دگر تکرار نمیشود
.
.
.
![]()

آخرش دل را به دریا می زنم
زندگی را رنگ رویا می زنم
هرچه باداباد،هر جا می رسم
دم ز عشقت بی مهابا می زنم
گر مرا از خود برانی عاقبت
مثل مجنون سر به صحرا می زنم
من از این ساحل نشینی خسته ام
با غمت دل را به دریا می زنم

عاشقم به آنچه که ندارم و ديگر هرگز بدست نخواهم آورد
به آنچه نابود شد
به آنچه که از هم گسست
به آنچه که حتی از دورترين نقطه فکرم گريخت
من مجنونم به آن که بيش از همه زجرم داد
و کمتر از همه دوستم داشت
به آن که بدست فراموشيم سپرد و گريخت
به آنکه از من گسست و از من بريد
من شاهدم بر آن چه که در نيمه های شب خموش
و آرام به نام اشک گرم و لرزان بر گونه ام سرازير شد
بر ستمکاريهای دنيای دون
بر نيرنگها و فريبها
من دورم از خوشی ها و شادی ها
سعادتها و نيک بختيها
از آن چه شور و شعف ميافريند
و دلها را به زندگی اميدوار می سازد
از آن چه برق اشک شادی ها را
در چشمها منعکس می کند
من خموشم به زير نگاه های ياس آلود ديگران
در مقابل ستمهاي روزگار
من حسرتم در برابر بدست آوردن او ...
در برابر ياد آوری محبت ها
و غم های او درپيش خاطرات شيرين گذشته
من گريزانم از آفرينش
از آن که بوجودش آورد
در قلبم جايگزينش کرد
و بعد يکباره باپاره ای از قلبم يکجا برد
از آن که رنج را آفريد در قبال خوش بختی
خوش بختی را نمی خواهم غمها را به خاطرش می ستـــــــــايم
امشب به یاد تک
تک ِ شب ها دلم گرفت
در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت
انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد
در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ، دلم گرفت !
دل من تنها بود.

دل من هرزه نبود.
دل من عادت داشت.
كه بماند يك جا.
به كجا؟ معلوم است!
به در خانه تو.
دل من عادت داشت.
كه بماند آنجا.
پشت يك پرده تور...
كه تو هر روز آن را به كناري بزني.
دل من ساكن ديوار و دري.
كه تو هر روز از آن مي گذري...
دل من ساكن دستان تو بود.
دل من گوشه يك باغچه بود.
كه تو هر روز به آن مي نگري.
دل من را ديدي؟
ساکن قلب تو بود..
يادت هست؟...